خرید بک لینک
صداي ترمزي گوش خراش صبرم كه به تاق رسيده بود رو محكم به كف آسفالت داغ چسبوند،در عقب ماشين رو باز كردم چون نزديكتر بود، خودمو هل دادم تو ماشين.چشمم تو آينه وسطي ماشين صورت اخموي راننده را مي ديد كه نوك سبيلش زرد شده بود و حدودا 45 سالي داشت. - آقا كجا تشريف مي بريد؟ - جناب اگه لطف كنيد و يه خورده سريعتر برين من سرالماسي پياده مي شم.پنجاه متري نرسيده به الماسي دستم رو بردم توي جيبم،همون جا بود كه متوجه شدم خاك برسرم شده،از اخلاق راننده بر مي اومد كه نعشمو رو همون آسفالت داغ بي كفن رها كنه! تو همين فكرا بودم كه اين جمله راننده موي بدنم

برچسب: نویسنده: کامران فرهادی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 4:05

صدای زنگ تلفن سکوت خانه رو شکست، پروین مثل تیری که ا زچله کمون رها شده به طرف تلفن رفت،اصلا فکرشم نمی کرد که تلفن 2 بار بیشتر زنگ نخورد!تو فکر این بود که یعنی مهین بوده!اگه مهین بود که قطع نمی کرد،شایدم کسی اومده بالای سرش که محبور شده قطع کنه! اومد روی مبل راحتی نشست و کنترل تلویزیون رو از روی میز تلفن ور داشت و (VOA) رو گرفت، نمی تونست آروم بگیره از پنجره اطاق به ساختمونای اطراف نگاه کرد،چشمش پایین آپارتمان پاترول میهن را دید که درست زیر واحدشون پارک شده بود، قلبش تندتر زد،سعی می کرد خودشو آروم کنه،پنجره رو بست و اومد در یخچال رو باز کرد.لیوان آب خنکی

برچسب: بیست و چهارمین نمایشگاه قرآن,بیست و چهار ساعت لعنتی,بیست و چهارمین نمایشگاه مبلمان,بیست و چهارمین حرف یونانی,بیست و چهار,بیست و چهارده,بیست و چهار هفتگی بارداری,بیست و چهارمین المپیاد شیمی,بیست و چهارمین سمینار جبر ایران,بیست و چهارمین سمینار جبر, نویسنده: کامران فرهادی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 4:05

واسه شكستن غرورش هر كاري ميكني حتي از خودت مي گذري ولي اون نمي دونه!تو صبر مي كني شايد بفهمه اما باز هم نمي دونه،نه!نه! نه اينكه متوجه نباشه ديگه نمي تونه خودشو عوض كنه ولي تو هم به آخرش رسيدي، چه فكري مي كردي! چي شد؟ دلم سخت گرفته بود و تمام شب با خودم حرف زدم،سبك،سنگين كردم،مي شد ديگه نباشم، نقشه برا نبودن خودم مي ريختم غافل از اينكه سرشار از بودم بودم،به هيچ فكر مي كردم و هيچ كس هيچ به من فكر نمي كرد،عشق تبديل به نفرت شده بود و بوي تعفن گرفته بود، گاهي وقتها مي خوام نباشم،اما هستم چون مثل سگ مي ترسم تمام شوم و به باقيمانده زندگي تعفن بارم يك روباه

برچسب: من كجا تو كجا,من کجا تو کجا,من كجا و تو كجا,من کجا و تو کجا,شعر من کجا تو کجا, نویسنده: کامران فرهادی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 4:05

و من و تو هرگاه ذل می زنی به اندیشه ام گرم شده است پشت پلک هایم هرگاه گوش می دهی به نفس هایم گر گرفته ام از بی تابی وآنگاه که من گرفته ام با تمام توان افسار دلم را ، گمان مبر که بی تکان است ، من آن رشته های نازک را گاهی گره می زنم به گرمای انتظار به سرمای اندامت ، به گرمای دستهایم ، به اشک های استخوانم .... و تو ومن زمان های خواستنم را هم با متر هم با دماسنج اندازه می گیرم تازه می فهمم چقدر طویل و چقدر بالایی تو .......... و چقدر من وچقدر تو و این روزها می شمارم تیکه های خورد شده درونم را بی هیچ منظور ، برای قصد سفر به هر کجا .........

برچسب: بی خبرم ازت,بی خبرم,بی خبرم از تو,بی خبرماندی زحالم,بی خبرم ز جای تو,بی خبرم به جان تو,ازش بی خبرم,شعر بی خبرم,بهش بگين بي خبرم,بهش بگین بی خبرم, نویسنده: کامران فرهادی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 4:05

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم طایر قدسم و از دام جهان برخیزم به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی از سر خواجگی کون و مکان برخیزم یا رب از ابر هدایت برسان بارانی پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم بر سر تربت من با می و مطرب بنشین تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم

برچسب: تنگ در آغوشم گیر,شبی تنگ در آغوشم گیر,گرچه پیرم شبی تنگ در آغوشم گیر,گرچه پیرم توشبی تنگ در آغوشم گیر, نویسنده: کامران فرهادی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 4:05

آرام که باشی دریا یی هستی از محبت آغوش تو از هرجای جهان امن تر است جملاتت را طوری بیان می کنی که تازه می فهمم کلمه جان دارد جان که می گیرد هر کلمه از قدرت لب و زبان تو ، تازه می فهمم آن سلام یعنی آغاز حتی اگر بعد از 6 سال سلام دادن باشد بسیار اندیشیده ام در خلوتم ، در خیالم که تو کیستی مبهم است که از کجا و برای چه مامور شده ای بانوی ظریف شهر من دل خوش باش ، سرت سلامت من گاهی روز ها تمام حس نوستالژیکم در 35 سال را مدیون گوشه ای از نگاه تو ، نوع نگاه تو به این شهرم مدیون پرسه های صبح زود مدیون نان سنگکی ها مدیون کله پاچه فروشی ها مدیون آب آلبالو فروش های این شهر

برچسب: تو می توانی کار کنی و معجزه ببینی, نویسنده: کامران فرهادی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 4:05

صفحه بندی